تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن ...


حرف هایی برای نگفتن ...

این وبلاگ برای همیشه بسته شد !!!

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21 ساعت 3:23 PM توسط atefeh|

اگه چند روز دیگه هم صبر کنم به چیزی که خیلی وقته انتظارشو میکشم میرسم ...

.

.

.

شنیدن صدای آهسته ی مادربزرگ وقت خوندن نماز صبح ... و دعای آخر نمازش که هیچکی رو از قلم نمیندازه ... .

نوشته شده در شنبه 1390/12/20 ساعت 1:41 PM توسط atefeh|

ساق شلواری ضخیم سفید ...

سارافون سورمه ای ...

یقه اسکی سفید ...

کفش عروسکی سفید پاپیون دار ...

موهای مجعد مشکی ...

.

.

.

مربی مهد :

"بچه ها همتون مرتب و منظم برید تو حیاط ... "

بچه ها :

"آخ جون تاب بازی !!!"

مربی با محبت لبخند زد ...

(حیاط ...)

مردی با لباس سبز و دستانی کمی زمخت ...

مربی :

"بچه ها امروز روز درختکاریه ... قراره هر کدوم از شماها یه گل بکارید ... به حرف های آقای باغبون خوب گوش بدید ... "

باغبون :

"بچه ها ما اول این گل هایی که داخل گلدون هست رو از گلدون بیرون میاریم ... با یه بیلچه توی زمین یه چاله درست میکنیم ... بعد گل رو که حواسمون هست ریشه هاش خراب نشه داخل چاله میزاریم و پای گل خاک میریزیم ... بعد به کمک آب پاش به گل آب میدیم ... "

.

.

.

اسم گلی رو که سال ۷۵ کاشتم نمیدونم ... اما خوب یادمه که گلبرگ های ریز زرد و نارنجی داشت ... .


هرچند دیره اما خب ... هفته ی درختکاری که هست!!!
نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/18 ساعت 2:48 PM توسط atefeh|

اندوهگین که میشوم  ٬ تنهاتر از همیشه ام ... .

دستانم به سردی گرفتن تکه ای یخ و پاهایم به سردی راه رفتن بروی زمینی پوشیده از برف میشود ...

بغضی که گلویم را میگیرد تلخ تر از همیشه و پایدارتر از همیشه میشود ...

اشکی که در چشمانم لانه میگزیند چه سنگین پرده ایست در برابر دیدگانم !

اندوهگین که میشوم به قلبم باز میگردم ... .

دریچه اش را گشوده و خود به داخل میخزم .

گیسوانم بر شانه و پاهایم در بغل ...

اندوهگین که میشوم دلم کاغذ و قلمی میخواهد از جنس امید ...

دلم پشتوانه ای میخواهد از جنس اطمینان ...

دلم  میخواهد که بی شک باشد... بی تردید ...

.

.

.

دلم ...

دلم آغوشی گرم میخواهد برای خالی شدن ٬ برای رها شدن ... .

خدایا ...

تنهایم ... مرا دریاب ... یا ... بهتر بگویم ... بگذار تا دریابمت ... .


خدایا ... بغض داره خفه ام میکنه ... اما نمیخوام رها بشه ... .

خدایا ...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11 ساعت 8:14 PM توسط atefeh|

من اگر بنشینم ... تو اگر بنشینی ... چه کسی برخیزد ؟

من اگر برخیزم ... تو اگر برخیزی ... همه برمیخیزیم !!!

 

 

این رو واقعا دوست دارم اما ...

اگه بعضیامون کوتاهی کردن چی ؟ا

اگه باز سوء استفاده شه از همین یه برگه ی چهارگوشی که نتیجه اش میشه یه مهر تو شناسنامه ات چی ؟

 

نوشته شده در شنبه 1390/12/06 ساعت 12:50 PM توسط atefeh|

دلار ...

سکه ...

بنزین ...

دانشجو ...

ترافیک ...

خاوری ...

نفت ...

آلودگی ...

یارانه ... (!!!)

تورم ...

تحریم ...

ترور ...

قولی که با خودم دادم ...

.

.

.

.

.

 رأی بدم یا نه ؟؟؟

نوشته شده در جمعه 1390/12/05 ساعت 12:9 PM توسط atefeh|

کوچک باش و عاشق ... که عشق میداند آیین بزرگ کردنت را.بگذار عشق خاصیت تو باشد ٬ نه رابطه ی خاص تو با کسی.

 

 

"زرتشت"

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/03 ساعت 4:39 PM توسط atefeh|

دلیل خودخواهی و غرور چی میتونه باشه ؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه 1390/11/18 ساعت 11:33 PM توسط atefeh|

افتخار میکنم که ایرانی ام ... .

حتی با وجود بسیاری از بدی ها و ناملایمات !!!

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17 ساعت 11:55 PM توسط atefeh|

کاش بعضیا میفهمیدن که ایران فقط مال خودشون و اطرافیانشون نیست که ... !!!

 

نوشته شده در جمعه 1390/11/14 ساعت 4:4 PM توسط atefeh|


مطالب پيشين
» پایان ...
» روزها بعد ...
» درختکاری ...
» من و ...
» من و تو =ما ...
» هزارتو ...
» عشق ...
» خودخواهی ...
» ایران ...
» خودمونی ...
قالب وبلاگ : پارس اسكين